تبليغاتX
فقط به خاطر تو
امروز توی محیط کارم به چشم خودم دیدم که چطور ممکنه که یه نفر که پارتی داره بتونه حکومت کنه.

فقط 30 ثانیه به خاطر کاری که انجام نداده بودم و هیچ تقصیری در اون نداشتم با یه پسره لوس بچه مایه دار حرفم شد و بعد از حدود 2 ساعت سرپرست محترم منو احضار فرموده (در حضور بچه سوسول مایه دار) و اکیدا به بنده تذکر دادند و یادآوری کردند که این آقا هرچی که بگه شما باید بگی چشم. و در همین لحظه بود که احساس کوچکی و حقارتی کردم که تا به حال تجربش نکرده بودم و به خودم گفتم خدایا این چه حسابیه که همیشه یه سری از افراد باید صاحب همه چیز باشن و یه سری دیگه همیشه برای رسیدن به به چیزی که حقشونه دست و پا بزنن و هیچ وقت هم بهش نرسن؟

اصلا فکرشو نمیکردم که سرپرست محترم همچین آدمی باشه حتی یک دقیقه هم ازم توضیح نخواست! فقط چیزایی رو که بهش دیکته شده بود بهم گفت. همین...


 
  تاريخ: 88/08/02 ساعت:  22:20 موضوع: روزانه ( نظر)

 

        تو یادم بده

به دریا بزن قایقت می‌شوم

حقیرم ولی لایقت می‌شوم

من عاشق شدن را بلد نیستم

تو یادم بده عاشقت می‌شوم


 
  تاريخ: 88/07/11 ساعت:  22:26 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

 

        اشتغال

اگه خدا بخواد قراره توی یه شرکت مشغول به کار بشم. امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره


 
  تاريخ: 88/06/02 ساعت:  22:24 موضوع:  ( نظر)

 

        گذر زمان

این اواخر احساس میکنم که گذر زمان رو بیشتر دارم احساس میکنم توی سن نوجوونی اصلا این احساس رو نداشتم ولی امروز هر لحظه و دقیقه از زندگیم که میگذره حسرتشو میخورم.

این آیندۀ لعنتی تمام ذهنمو مشغول خودش کرده، قبلا کمتر راجع بهش فکر می‌کردم ولی این اواخر برام مثل یه کابوس شده ، اینکه در آینده چه اتفاقی میفته یا اینکه 20 سال دیگه من کجام یا اون موقع اصلا هستم یا نه خیلی برام مهم شده اخیرا.

پی نوشت:
باید ببخشید منو که چند ماهی یه بار به این دفترچه خاطرات کهنه دیجیتالی سر میزنم دیگه عادت کردم دیگه وقتی دلم می‌گیره واسه درد دل جایی بهتر از اینجا پیدا نمی‌کنم.
 
  تاريخ: 88/05/13 ساعت:  1:48 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        معذرت

سلام به همگی

واقعا شرمندم که نمیتونم مدتی مطلب بنویسم حسابی سرم شلوغه ولی قول میدم دوباره برگردم از تمام کسانی هم که به من لطف دارم و برام کامنت می‌ذارم خیلی ممنونم.

فراموشم نکنید.


 
  تاريخ: 88/04/22 ساعت:  6:12 موضوع: عمومی ( نظر)

 

        قصه‌ی من و تو

نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگی زيباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
اگر چه خوب می دانی
و گرچه در غزلهايم
به تأکيد فراوان گفته ام اين را
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زيباست
و بی تو زندگانی ....
بگذريم از اين سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
اگر بهار می دانست،
برايم غنچه سرخ گلي را می شکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهاری است
 و شايد من خودم هم اين چنین بودم !
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو می باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
 که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود
« تو را من دوست می دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم … آيا … مرا … »
اما …
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آن دم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم
ولی جرأت به خود دادم
 و يكبار دگر  آرامتر اما
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اين بار
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سينه می دادم  نفسهايت
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
 


ادامه مطلب
 
  تاريخ: 88/03/12 ساعت:  6:19 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

 

        شايد خطا کردم

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني ترا با لهجهء گلهاي نيلوفر صدا کردم ...
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم ...
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
ترا از بين گلهايي که در تنهايي ام روييده با حسرت جدا کردم ...
و تو در پاسخ آبي ترين موج تنهايي دلم گفتي :
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي !
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم ...
همين بود آخرين حرفت ...
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ...
حريم چشم هايم را بر روي اشکي از جنس بلور و غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم ...
نمي دانم چرا رفتي ؟
نمي دانم چرا ؟
شايد خطا کردم ... و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي !
نمي دانم کجا ؟ تا کي ؟ براي چه ؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي بارد بر من همان باران شبانهء عاشقانه !
و بعد از رفتن تو رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد !
و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خيس باران بود .....
و بعد از رفتن تو انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ...
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد ...
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد !
کسي فهميد که تو نام مرا از ياد خواهي برد ...
و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد ...
هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگردد ...


 
  تاريخ: 88/02/21 ساعت:  6:16 موضوع: متن‌هاي ادبي ( نظر)

 

        مرا ببخش

مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود.
این عشق اتشین پرازدردوبی امید
به وادی گناه و جنونم کشانده بود ..
رفتم که داغ بوسه ی پرحسرت تو را
با اشکهای دیده زتن شستشو دهم.
 رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نا گفته ها  به خود ابرو دهم.
رفتم مگو .مگو که چرا رفت .ننگ بود
عشق من. نیاز توو سوزو سازه ما .
از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بودبه یکباره راز ما.
رفتم که گم شوم چویکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی....
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارق شوم زکشمکش وجنگ زندگی.
من از دو چشم روشن مستانه گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم ...
از بستر وصال به اغوش سرد هجر
ازرده از ملامت وجدان گریختم .
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی اتش ز من مگیر.
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر.
روح مشوشم که شبی بی خبر زه خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم .
نالان زه گفته ها وپشیمان زه کرده ها
دیدم که راحت  زه خود وجدان خود نیستم
 
  تاريخ: 88/01/12 ساعت:  6:13 موضوع: شعر عاشقانه ( نظر)

 

        سال نو مبارک

سلام

معذرت می‌خوام که زیاد وقت نمیکنم به اینجا سر بزنم ولی در این ساعات پایان سال 88 تصمیم گرفتم حتما یه تبریک به همگی دوستانم که تا به حال منو تحمل کردند و منت گذاشتن بر من بگم.


همیشه توی لحظات حساس زندگیم دوست دارم بدونم که دقیقا در این لحظه جاهای دیگه چه اتفاقی در حال افتادنه ، یکی از این لحظات حساس زندگیم لحظه تحویل سال نوست که دوست دارم توی اون لحظه به یاد خیلی‌ها باشم ؛ از جمله کسانی که توی اون لحضه توی بیمارستانها هستند ،اون کسانی که در اون لحظه بی سر‌پناهن، سربازایی که کیلومترها دورتر از خونه مشغول به خدمت به کشورشون هستن تو اون لحظه چقدر دلشون تنگه؟  اون بچه کوچولوهه که وقتی من دنبال یه لباس شیک و گرون قیمت می‌گشتم التماسم می‌کرد ازش دعای جوشن کبیر بخرم توی اون لحظات کجاست؟ اون ماهی قرمزهایی که کسی واسه عید نخریدشون چه بلایی سرشون میاد؟


تموم کسانی که دوستشون داشتم و الان در بینمون نیستن یا کسانی که دوستشون دارم و هستن، ولی از من بی‌خبرن، آیا توی لحظه تحویل سال نو به من فکر می‌کنن؟


چند ساعتی به تحویل سال جدید باقی نمونده ولی بیاین توی لحظات زیبای سال نو به فکر تمام اونا باشیم، بیاین امسال وقتی که سال تحویل شد پدر و مادرمون رو با چشمای بسته و با تمام وجود ببوسیم. از ته ته ته دل...


 
  تاريخ: 87/12/30 ساعت:  3:24 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

یادمه که قدیما واسه فرا رسیدن روز ولنتاین از یک ماه قبل برنامه‌ریزی می‌کردم و کلی خشحال بودم که چنین روزی برای ابراز علاقه و عشق وجود داره ، انتخاب هدیه، گرفتن یه شاخه گل رز سرخ و... خلاصه عالمی داشتم واسه خودم ولی حالا تا دیروز نمیدونستم که امروز روز عشاقه، چون دیگه برام مهم نیست، چون دیگه عشقی ندارم، چون کسانی که دوستشون داشتم ارزش عشق ورزیدن رو نداشتن یا شاید من ارزشش رو نداشتم.


احساس میکنم شبیه آدم آهنی شدم، زندگی بدون عشق یه جور روزمرگی داغون کننده در پی داره یعنی فکرت آزاد میشه، اونقدر آزاد میشه که احساس می‌کنی به یه جور خلاء رسیدی، خلائی که توش هیج صدایی از عشق، تاپ و توپ قلبت، یا صدای قدمهایی که با نزدیک شدنشون کل سلولهای بدنت به لرزه می‌افته شنیده نمی‌شه.


گاهی وقتا دلم باز واسه اون روزا تنگ میشه که توی اون کوچه خلوت مسیری به اون بلندی رو چطور با صحبت‌هامون کنار هم قدم به قدم طی میکردیم ، ولی راستش می‌ترسم از بی‌وفایی‌ها از دل‌شکستن‌ها از رفتن و دیگه برنگشتن ها، آره فکر می‌کنم دارم به همین خلاء عادت می‌کنم شاید دیگه طاقتشو نداشته باشم ، شایدم دیگه از من گذشته... ولی:
از همه این حرفا گذشته روز ولنتاین رو به همه عاشقان تبریک می‌گم و دوست دارم که همه قدر این لحظات کنار هم بودن رو بدونید.


 
  تاريخ: 87/11/26 ساعت:  14:7 موضوع: دل نوشته ها ( نظر)

 

        دو واحد عاشقي

نگاهي كوچكي بر ياس کردم            تو را در برگ گل احساس کردم
خلاصه در کلاس نازچشمت             دو واحد عاشقی را پاس کردم


 
  تاريخ: 87/11/10 ساعت:  13:23 موضوع: sms عاشقانه ( نظر)

 

        خوشحال باش

وقتي از كسي كه او را خيلي دوست داري مدتهاست كه خبري نيست ، خوشحال باش چون حتما اوضاع روبه راهه كه از يادش رفتي...


 
  تاريخ: 87/10/10 ساعت:  13:20 موضوع: مينيمال ( نظر)

Copyright 2005 justfoooryou.blogfa.com
Designed By iraNew
 

        حرف اول

زندگي سخت ساده است
خطر کن
وارد بازي شو
چه چيزي از دست ميدهي
با دستهاي تهي آمده ايم
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه، چيزي نيست که از دست بدهيم
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشيم
تا ترانه اي زيبا بخوانيم
وفرصت به پايان خواهد رسيد
آري، اينگونه است که هر لحظه مغتنم است

 

        menu


 

        موضوعات


 

        نوشته هاي پيشين


 

        پيوند ها


 

        آمار وبلاگ